#حصار_تنهایی_من_پارت_1195
بغلش کردم. خواب نبود! زندست! ليلاي من زندست!
با گريه گفتم: ليلا... ليلا تو زنده اي؟ تو نمردي؟
سفت همديگه رو بغل کرده بوديم و گريه مي کرديم. نمي خواستم ازش جدا بشم. بعد چند دقيقه گريه کردن، همديگه رو ول کردیم. با اشک و خوشحالي به صورت هم نگاه کرديم.
صورتمو تو دستش گرفت و گفت: دختر چقدر ناز شدي! نکنه شوهر کردي؟
دستشو زدم کنار و گفتم: کي مياد آخه منو بگيره؟!
رو تخت يه نفره نشستم.
اونم کنارم نشست و گفت: مگه چته؟ خيليم خوشگل شدي... مخصوصا رنگ موهات.
- تو هم رنگ و روت وا شده!
با انگشتاش، موهاي لختشو زد کنار و گفت: ترک کردم عزيزم!
- جدي مي گي؟! يعني الان پاکي؟
- بله ديروز غسل حيض کردم!
با خنده بغش کردم و گفتم: ليلا! دلم تنگ شده براي شوخيات!
- الهي من قربون دل تنگت برم که دل و رودمو آورد تو حلقم! دختر خفم کردي! ولم کن!
romangram.com | @romangram_com