#حصار_تنهایی_من_پارت_1175


به کمد نگاه کردم. تا چشم کار مي کرد، لباس دخترونه بود.

سرمو کج کردم و گفتم: يه ذره برو اونور تر، لباسا رو ببينم!

رفت کنار.

گفتم: اَاَاَ! اينا لباساي کي بوده؟

- انتخاب کن!

- اون شلوار گشاد صورتي با اون تيشرت زرد ليمويي.

آراد خنديد و گفت: قربون سليقت! چه دل شادي داري تو!

لباسو بهم داد و گفت: پات که درد نمي کنه؟

- نه... نگفتي لباساي کي بوده؟

- چه فرقي مي کنه؟ همش براي تو.

- فردا، پس فردا، يه عاشق دلشکسته اي مثل فرحناز پيدا نشه و بگه چرا لباسي منو پوشيديا؟!

خنديد و گفت: فرحناز براي هفت پشتم بسه!

رفت سمت در و گفت: فردا بيدارم نکن؛ شرکت نميرم.

romangram.com | @romangram_com