#حصار_تنهایی_من_پارت_1173
- گوشه ابروت خون اومده.
انگشتمو گذاشتم و نگاش کردم، ديدم راست مي گه. دوباره خواست پنبه رو بذاره، گفتم:
- اينم جز نقشته؟!
- آره! اينم نقشمه!
- با اين کارات نمي توني منو عاشق خودت کني!
با لبخند گفت: مي دونم! ولي دارم سعي خودمو مي کنم!
با پنبه خونو پاک کرد.
- چشمت زدن!
يهو خنديدم و گفتم: اصلا بهت نمياد اهل اين خرافات باشي!
- کجاش خرافست؟ يعني تو به چشم زدن اعتقاد نداري؟
چسب زد به ابروم.
گفتم: چرا دارم ولي به تو نمياد اين جوري باشي. آخه اونقدرام خوشگل نبودم... مي دوني چند تا دختر ناز ديدم؟!
- چرا اعتماد به نفس نداري؟! وقتي چند نفر بهت گفتن خوشگل شدي، يعني واقعا خوشگل شدي. از سر دلسوزي که اين حرفو نزدن؟
romangram.com | @romangram_com