#حصار_تنهایی_من_پارت_1164
بيشتر منو تو بغلش فشار داد.
با عطر گرمش آروم گرفتم و گفتم: مي دونستي از تاريکي مي ترسم و تو انباري زندانيم مي کردي؟!
حلقه دستشو دور شونم بيشتر کرد. تو بغلش گم شدم.
سرشو گذاشت رو شونم و گفت: معذرت مي خوام.
برقا اومد. سريع ازش جدا شدم.
فرحناز اومد جلو و گفت: چيکار مي کردين؟!
به آراد نگاه کردم و از گروه رقص جدا شدم و يه گوشه نشستم. ساعت دوازده، مهموني تموم شد. پالتومو پوشيدم و شالو انداختم رو سرم.
امير گفت: بريم؟
- آره.
آراد با سرعت خودشو به ما رسوند و گفت: خودم مي رسونمش ... تو زحمت نکش.
امير: زحمتي نيست. مي خوام عشقمو برسونم.
- مي دونم ... ولي ما مسيرمون يکيه.
امير: آيناز خودت چي مي گي؟!
romangram.com | @romangram_com