#حصار_تنهایی_من_پارت_1153


با تعجب و خنده دستشو گرفتم و گفتم: دشمنت آيناز!

جا خورد. بعد کمي تجزيه و تحليل صورتم، با دهن باز سريع دستشو کشيد و گفت:

- دستمو ول کن! اين چه قيافه ايه؟!

- مگه نگفتي به آرايشگر بگم خوب رنگم کنه شايد قيافم درست بشه؟! خب منم اينکارو کردم!

با حرص زير لب گفت: زيادي رنگت کرده!

بازوي آرادو گرفت: بريم عزيزم!

آراد با عصبانيت گفت: فرحناز مي شه يه امشبو بي خيال بازوي من بشي؟

بازوشو ول کرد و گفت: بريم مي خوام به دوستام معرفيت کنم.

- چرا دوستاي تو امشب تموم نمي شن؟!

- اينا تازه اومدن... بريم ديگه؟

آراد نگام کرد. دل کندن از من براش سخت بود ولي به زور کشيدن فرحناز رفت. يه مبل پيدا کردم نشستم. چند نفر مشغول رقص بودن. عده اي حرف مي زدن و چند نفر هم از خجالت شکمشون درمي اومدن. بقيه هم که بيکار بودن، منو نگاه مي کردن!

نفس گرمي رو گردنم حس کردم.

گفت: تو آينازي؟!

romangram.com | @romangram_com