#حصار_تنهایی_من_پارت_1149
عطر خنکي که امير از فرانسه آورده بود رو زدم. پالتو رو پوشيدم و شالو انداختم رو سرم و از آرايشگاه اومديم بيرون. امير به کاپوت ماشين دست به سينه منتظر بود.
مونا گفت: سلام!
اميرعلي سرشو بلند کرد و با ديدن من خشکش زد. سرمو انداختم پايين. تا حالا انقدر ازش خجالت نکشيده بودم.
مونا خنديد و گفت: دختر مردمو خوردي آقا امير! بريم دير شد!
امير به خودش اومد و گفت: ها؟... آها ببخشيد! معذرت مي خوام! سوار شيد بريم!
سوار شديم.
مونا گفت: دستوراتي که گفتيد مو به مو انجام شد! اينم پرنسس، تقديم شما!
امير با لبخند گفت: آيناز يه چيزي اونورتر از پرنسس شده! اگه خودش تنهايي مي اومد بيرون که نمي شناختمش؟
نگاش کردم. مثل هميشه تميز و مرتب و صورت سه تيغه. بوی عطرشم طبق معمول، سه کوچه اونورتر مي رفت.
نگام کرد و گفت: اگه مي دونستم انقدر خوشگل مي شي، حتما يه باديگارد مي گرفتم که ندزدنت!
با اعتراض گفتم: امير!
خنديد و چيزي نگفت. دم خونه نگه داشت.
مونا گفت: اوه! چه خبره؟ چقدر ماشين!
romangram.com | @romangram_com