#حصار_تنهایی_من_پارت_1143


با امير خداحافظي کردم، اومدم پايين. وقتي امير رفت، فرحناز با ماشين جلوی پامون ترمز کرد.

مرينا پياده شد و گفت: شما اينجا چيکار مي کنيد؟!

فرحناز با عصبانيت اومد طرف ما و گفت: مونا براي چي اينو آوردي اينجا؟

مونا: اميرعلي گفت از يه آرايشگاه خوب براش وقت بگيرم.

- داداش من فکر کرده اين با چهار تا رنگ خوشگل مي شه؟! تو که مي دونستي اين آرايشگاه منه، چرا آورديش اينجا؟

- ما که با تو کاري نداريم؟

- من خوشم نمياد با يه گدا تو يه آرايشگاه باشم.

بهم نگاه کرد.

- به دنيا بگو خوب رنگت کنه؛ شايد يه ذره قيافت درست شد! بريم مرينا!

مونا: مرينا تو نمياي تو؟

- نه قربون دستت! پول آرايشگامو قرار فرحناز بده.

- اونم حتما از آراد بيچاره گرفته!

- پس چي؟

romangram.com | @romangram_com