#حصار_تنهایی_من_پارت_1142


بدون اينکه به امير نگاه کنه، گفت: آراد بريم ديگه؟

آراد: فرحناز خستم با امير برو.

بيشتر به بازوهاي آراد چسبيد و گفت: نه؛ تو منو برسون.

امير: خجالت بکش فرحناز! اين اَدا و اَطواراي بچگونه چيه در مياري؟ خير سرت بیست و شش سالته. اگه شوهر کرده بودي، الان شش تا بچه دورت بود!

آراد بازوشو از دست فرحناز آزاد کرد. با امير خدا حافظي کردم و به سمت خونه رفتم. هنوز صداي دعواهاشونو مي شنيدم. وقتي وارد خونه شدم، به مش رجب و خاتون سلام کردم و با خريدام رفتم تو اتاقم. لباسامو عوض کردم و خوابيدم.

***

خاتون بخاطر مريضي مش رجب، نمي تونست بياد. ساعت یک حاضر شدم که برم آرايشگاه. اميرعلي و مونا اومدن دنبالم.

وقتي سوار شدم، گفتم: مگه قرار نبود فقط مونا بياد؟ شما ديگه چرا زحمت کشيديد؟

امير: زحمتي نيست. بيکار بودم، گفتم يه کار مفيدي انجام بدم.

وقتي جلو آرايشگاه وايساد، گفت: خب ساعت چند بيام دنبالتون؟

مونا: معلوم نيست کي کارمون تموم مي شه. بهتون زنگ مي زنم.

- باشه، فقط مونا خانم اون کاري که گفتم انجام بديا؟

- چشم...خداحافظ!

romangram.com | @romangram_com