#حصار_تنهایی_من_پارت_1137


فرحناز از کنارم رد شد و گفت: خوب جيب داداشمو خالي کن!

رفت بيرون. امير پوفي کرد.

آراد به امير گفت: خواستين برين خونه بهم زنگ بزنيد.

امير: دستت درد نکنه. ماشين مي گيريم.

- با خواهرت قهري، با من چيکار داري؟! زنگ مي زنيا؟!

امير با لبخند گفت: باشه!

پولشو حساب کرد و اومديم بيرون.

امير گفت: کجا بريم؟

گفتم: کاش طلا ها رو مي ذاشتيم تو ماشين آراد.

- تو کيفت گذاشتي که؟ کسي چه مي دونه توش چيه؟

رفتيم کافي شاپ؛ با پاي پياده و تو سرما. تو پارک قدم مي زديم.

گفتم: مي شه بريم خونه؟ خسته شدم.

لبخند زد و گفت: به اين زودي؟

romangram.com | @romangram_com