#حصار_تنهایی_من_پارت_1132
آراد تو دنياي خودش بود و فقط به مِنو نگاه مي کرد.
امير گفت: کجايی مجنون؟!
آراد بازم حواسش نبود. امير از زير ميز زد به پاي آراد. سريع نگاش کرد.
امير خنديد و گفت: با توام! مي گم چي مي خوري؟!
عين گيجا به من نگاه کرد.
گفتم: من جوجه.
به امير که کنارم نشسته بود اشاره کردم: اين شيشليک... ايشونم بيف استراگانف.
منو رو گذاشت و گفت: منم جوجه.
امير خنديد.
مشغول خوردن سالاد بوديم که گفتم: شما مردا کي مي خوايد چيزي بخريد؟!
امير: اول کار شما خانما رو راه بندازيم، بعد ما هم مي خريم.
- فکر کنم شب برگرديم خونه؛ چون هنوز کادو هم نخريديم.
فرحناز: پول داداش بدبخت من مي خواد خرج بشه، اين نگرانه! نترس! پول کادوتم مي ده!
romangram.com | @romangram_com