#حصار_تنهایی_من_پارت_1130


آروم دم گوش امير گفتم: آراد بايد نهار شو بخوره.

اونم دم گوشم گفت: چرا انقدر به فکرشي؟

به آراد نگاه کردم. از آينه به ما نگاه مي کرد. نمي دونم؟ شايد از روي عادت بود که به فکرشم.

به امير گفتم: حالا بهش بگو وايسه ديگه؟

بازم آراد نگام کرد. انگار حواسش به من بيشتر از رانندگيش بود. از روي نگاه سنگينش، سرمو انداختم پايين.

امير گفت: آراد جان! بهتر نيست حواست به جلوت باشه؟!

آراد خودشو جمع کرد و جلوشو نگاه کرد.

امير دم گوشم گفت: فکر کنم آراد مي خواد بخوردت!

نگاش کردم و خنديدم. بازم آراد نگامون کرد.

امير گفت: آراد! جلوتو نگاه کن... يه وقت به کشتنمون ندي؟

امير باز خواست چيزي بگه که آراد پاشو گذاشت رو ترمز.صداي کشيده شدن لاستیک رو آسفالت، تو سرم پيچيد. نگاه کرديم. چراغ قرمز شده بود و چند نفر مي خواستن رد بشن. آراد حواسش نبود و نزديک بود به دو نفر بزنه.

امير رفت پايين، وقتي ديد حالشون خوبه، جاشو با آراد عوض کرد. دوباره آراد اومد پيش من نشست. امير دعواش نکرد. فرحناز خواست بياد پايين که امير داد زد:

- بشين فرحناز!

romangram.com | @romangram_com