#حصار_تنهایی_من_پارت_1122
- نذار بشه!
- به خاطر اين لباس مجبورم روسري هم نپوشم.
بازومو گرفت و برد تو مغازه و گفت: پس مي خريمش!
- نه، امير!
رفتيم تو. اجازه ی حرف و اعتراضي برام نذاشت. سريع به آقا گفت لباس پشت ويترونو بياره. وقتي لباسو آورد پايين، آرادو ديدم، نگام مي کنه. نگامو ازش گرفتم ؛ رفتم اتاق پرو و امتحانش کردم. خوب بود. قدمو بلندتر نشون مياد. کل سينمم که پوشونده بود . فقط به اندازه يه گردنبد که زنجير کوتاه داشته باشه جلوش لخت بود.
امير از پشت در گفت: مي تونم نگاه کنم؟!
ترسيدم. هنوز خودمم نمي دونستم بايد همچين لباسي بپوشم يا نه؟ حتما جشنشون قاطي پاتيه ! چيکار کنم؟
- چي شد؟! تصميم نگرفتي؟
درو آروم باز کردم. سرشو آورد تو. از خجالت دست چپم جلوی سينم بود، دست راستم بازوي چپمو گرفته بود.
امير خنديد و گفت: دختر! اين که زياد جلوش باز نيست که اينجوري خودتو بغل کردي؟
دستامو برداشتم.
گفت: خوشگل شدي. همينو برات مي خرم.
تا خواستم بگم نه، درو بست. دوباره خودمو تو آينه نگاه کردم. بهم مي اومد. حتما با اين خوشگل مي شم . لباسو عوض کردم و از اتاق اومدم بيرون. بخاطر گرونيش نخواستمش اما علي خريدش. وقتي از مغازه اومديم بيرون، گفتم:
romangram.com | @romangram_com