#حصار_تنهایی_من_پارت_1121
امير بخاطر اينکه حرص فرحنازو دربياره، ضبطو خاموش کرد و راديو روشن کرد؛ صداشو تا ته بلند کرد. فرحناز خودشو انداخت جلو و راديو رو خاموش کرد و گفت:
- دکتر ديوونه! از بس اين کتاباي قلب و عروقو خوندي، زده به مغزت!
وقتي فرحناز نشست، امير دوباره پيچ راديو رو بلند کرد و فرحناز جيغ کشيد و من مي خنديدم. فرحناز خاموش مي کرد و امير روشن؛ تا وقتي رسيديم، اين دو تا با هم جنگيدن.
از ماشين پياده شديم. فرحناز دستش رو گوشش بود و گفت: امير کر شدم. ديگه چيزي نمي شنوم.
امير کنار فرحناز وايساد. دستشو انداخت دور گردنش و گفت: خودم عصات مي شم!
فرحناز داد زد: مگه من کورم؟!
امير ازش جدا شد و گفت: فکر کردم کور و کر شدي!
فرحناز رفت تو، منم پشت فرحناز. آراد و اميرم با هم اومدن. جلوي اولين مغازه وايسادم.
امير پشتم بود. گفت: اين خوبه؟
رد نگاشو گرفتم. به يه لباس قرمز بلند و لخت نگاه کردم که رو شونهاش بند باريک مي خورد و پايینش چين هاي با فاصله زياد قرار داشت. ساده و شيک.
گفتم: خوبه ولي...
- تو رو خدا ديگه نگو ولي! مي گم فقط يه شبه، جون هر کي که دوست داري نگو نه!
با لبخند گفتم: مي ترسم يه شب بشه هزار شب!
romangram.com | @romangram_com