#حصار_تنهایی_من_پارت_1119


- چيزيم نيست؛ خوبم.

آراد با عصبانیت و فقط دست چپش رانندگي مي کرد. دستشو گذاشت رو دنده که عوض کنه، فرحناز دستشو گذاشت رو دستش و گفت:

- حالت خوبه عزيزم؟

آراد سريع دستشو برداشت و داد زد: به من دست نزن!

بدبخت فرحناز کپ کرد و سرجاش نشست. آراد با يه حرکت ماشينو يه گوشه پارک کرد و پياده شد. اميرم رفت بيرون. کلافه و عصبي بود. امير داشت آرومش مي کرد. معلوم نيست امروز چش شده؟ فرحناز مي خواست بره پايين که گفتم:

- بهتر نيست تنهاش بذاري؟

برگشت و گفت: همش تقصير پا قدم نحس توئه. آراد هيچ وقت اينجوري سرم داد نمي زد. نه آراد، نه امير... معلوم نيست چه دعايی به خوردشون دادي که اينجوري شدن.

- دعاي محبت و دوستي! بخواي به تو هم مي دم، شايد آقا يه ذره به تو علاقه پيدا کرد!

پوزخندي زد و گفت: آراد جونش براي من دَر مي ره؛ احتياجي به دعاهاي تو نيست!

چيزي نگفتم. امير جلو نشست و آراد پيش من.

فرحناز با سرعت از ماشين پياده شد در سمت منو بازکرد و گفت: بيا پايين!

پوفي کردم و اومدم پايين و جلو نشستم. امير ماشينو روشن کرد و حرکت کرديم.

چند دقيقه بعد، امير گفت: آراد آدرس بده، پاساژ بعدي.

romangram.com | @romangram_com