#حصار_تنهایی_من_پارت_1118
از پاساز اومديم بيرون. کنار ماشين وايساديم.
فرحنازگفت: آراد چرا اون لباسو نخريدي؟ خوشگل بود.
- چطور مي توني لباس به اون کوتاهي بپوشي؟
- مگه اولين بارمه؟! توي ده تا از مهمونيات لباساي کوتاه تر از اين پوشيدم و تو ازم تعريف مي کردي.حالا اين شده کوتاه؟
آراد عصباني به نظر مي رسيد ولي با آرامش گفت: خيلی خب، برو بخرش! اينجا منتظرت مي مونيم.
امير دستشو انداخت دور شونم و درو باز کرد. نشستم؛ خودشم نشست.
فرحناز گفت: پول همرام نيست.
آراد کارتشو جلوش گرفت و گفت: بگير!
فرحناز: لازم نکرده!
فرحناز با لج نشست. آرادم نشست، ماشينو روشن کرد و پاشو گذاشت رو پدال گاز. سرعت ماشين هر لحظه بيشتر مي شد.
امير گفت: آراد! آرومتر برو.
- آرومتر از اين ديگه نمي شه!
- اگه حالت خوب نيست، خودم رانندگي مي کنم.
romangram.com | @romangram_com