#حصار_تنهایی_من_پارت_1105
خاتون با گيجي نگام کرد و گفت: نه مادر! من اصلا آقا رو نديدم!
- پس کي بهش گفته من استخرم؟
- شايد مش رجب گفته.
- اي خدا! من از دست مش رجب چي کار کنم؟!
- حالا چي شده؟
- هيچي! من لخت تو استخر بودم، آقا اومد تو.
خاتون از ترسش نتونست بخنده. فقط لبخند زد. رفتم اتاقم و موهامو خشک کردم و ديگه تا موقع شام طرفاي آراد پيدام نشد.
بعد از شام، بافتني مي بافتم که تلفن زنگ خورد. بعد اينکه خاتون جواب داد، به من گفت:
- آقا گفته دو تا قهوه براش ببري کلبه.
ميلو زدم تو انگشتم ولي دردم نگرفت.
با تعجب گفتم: من؟!مطمئني گفت آيناز؟!
- بله! مگه چند تا آيناز زبون دراز تو اين خونه زندگي مي کنه؟!
- دست شما درد نکنه! حالا چرا دو تا؟ مهمون داره؟
romangram.com | @romangram_com