#حصار_تنهایی_من_پارت_1090


- کاري نداري؟

- اِه! کجا؟ خب بمون!

- نه ممنون، بايد برم کار دارم. با دوستم قرار گذاشتم بريم براي امشب خريد کنيم.

بلند شدم و گفتم: خوش اومدي.

- ممنون. خداحافظ.

- به سلامت.

تا دم در همراهيش کردم. وقتي رفت، ديدم خاتون داره مي ره سمت آشپزخونه. منم رفتم که بهش کمک کنم، نهار و حاضر کنه. سر ساعت دوازده، صداي پارک کردن ماشينشو شنيدم. توي سالن منتظر وايسادم. در عمارت باز شد و فرحناز شاد و شنگول اومد تو، بعد آراد با اخم.ديگه اخماشو دوست نداشتم!

آراد گفت: نهارو بيار اتاقم.

- چشم آقا!

فرحناز به آراد چسبيد و با هم رفتن بالا. بايد به آراد بگم تکليف فرحنازو مشخص کنه. چون اينجوري کامليا مي تونه نامزد کنه. با سيني رفتم بالا، ميزو براشون مي چيدم که فرحناز گفت:

- راستي مي دوني امشب قراره براي کامليا خواستگار بياد؟

- آره، علي بهم گفت.

- اَه! از دست اميرعلي! هيچ وقت نتونستم سورپرايزت کنم. من و مامانم اصلا از اين پسره خوشمون نمياد. مخصوصا شغلش!

romangram.com | @romangram_com