#حصار_تنهایی_من_پارت_1089
- مگه آبتين چشه که اجازه نده؟ مترجم زبان فرانسه که هست، تو شرکت باباشم کارايی که مربوط به فرانسه است رو خودش داره جوش مي ده. ديگه مشکل کجاست؟!
- مامانم دو تا مشکل داره. اولش اينکه مي گه آبتين بايد يه شرکت براي خودش داشته باشه؛ خوشش نمياد دومادش زير دست کسي کار کنه.
- يعني چي زير دست کسي کار نکنه؟! شرکت باباش فردا هم که به نام خودش مي شه؟
- از کجا معلوم به نام خودش بشه؟ اون که يه خواهر بردار ديگه هم داره! حتما اونا هم سهم و الارثشونو مي خوان.
- اين که يه جوري حل مي شه... مشکل دومش چيه؟
- فرحناز! مي گه ما رسم نداريم اول دختر کوچيکه رو شوهر بديم، بعد بزرگه. پاشو کرده تو يه کفش که تا فرحناز و آراد ازدواج نکردن، کامليا رو شوهر نمي دم.
پوفي کردم و گفتم: واي! چرا مامانت اينجوريه؟ حالا شايد فرحناز نخواد شوهر کنه. يا اصلا تا دو سال ديگه قصد ازدواج نداشته باشه. بايد بذاره تو هم پاسوز اون بشي؟!
- نمي دونم؛ خودمم دارم ديوونه مي شم. فعلا گذاشتن فقط بيان خواستگاري؛ هنوز معلوم نيست اجازه بده نامزد کنيم.
- بابات چي مي گه؟
- اون بدبخت که جرات نمي کنه رو حرف مامانم حرف بزنه؟ هر چي مامانم بگه، مي گه چشم!
- کامليا برات دعا مي کنم.
- حتما اين کارو بکن!
بلند شد.
romangram.com | @romangram_com