#حصار_تنهایی_من_پارت_1085


اشک از چشمام سرازير شد. ساکت بود. مي دونستم اونم مثل من بغض کرده. مي دونستم اونم مثل من يه چيزي داره تو گلوش خفش مي کنه و اجازه ی حرف زدن بهش نمي ده.

بي جون گفت: آيناز... عزيزم!

گريه کرد.گريه کردم. نه من مي تونستم حرف بزنم، نه اون. چند دقيقه فقط صداي گريه همدیگه رو مي شنيديم.

من زودتر آروم شدم و گفتم: خوبي نسترن؟!

- چي خوبي؟. مي دوني چقدر نگرانت شدم؟ گفتم ديگه مردي؟ مگه نگفتي جات خوبه ؟! چرا ديگه بهم زنگ نزدي؟

- مي خواستم؛ نشد.

- نشد يعني چي؟ يعني نمي تونستي بياي سر کوچه؟ يه باجه تلفن نبود؟

- چرا بود؛ ولش کن... قصش مفصله؛ بعدا تعريف مي کنم.

- هنوز تهراني ديگه؟

- آره... نکنه بازم مي خواي بياي دنبالم؟

- اگه دلت بياد آدرس بدي، آره!

- جون خودم نمي شه!

- مگه تو کجايی که نمي توني آدرس بدي؟

romangram.com | @romangram_com