#حصار_تنهایی_من_پارت_1084


- کدوم دوستش؟

- يه دوست غريبه!

- دوست که غريبه نمي شه؟!

- ولي من شدم! حالا گوشي رو مي دي مامانت؟

- بگم کي زنگ زده؟

صداي نسترن بلند شد: کيه امين؟

- دوستت!

- يک ساعته داري با دوست من حرف مي زني؟ گوشي رو بيار اينجا ببينم؟

چقدر دلم براي صداش تنگ شده بود!

چند لحظه بعد، گفت: الو!

بغض کردم. دلم مي خواست بغلش کنم. دلم مي خواست انقدر حرف بزنه که ديگه خودش خسته بشه. ديگه بخاطر پرحرفياش سرش داد نمي زدم.

- الو؟ چرا حرف نمي زني؟ کيميا تویي؟

با بغض و خنده گفتم: چشم منو دور ديدي، رفتي با يکي ديگه رفيق جينگ شدي؟ خيلي بي معرفتي نسترن!

romangram.com | @romangram_com