#حصار_تنهایی_من_پارت_1072


امير نگام کرد و گفت: بيا تو.

رفتم تو؛ سيني رو بهش دادم.

امير گفت: دستت در نکنه.

- خواهش مي کنم.

چشماشو باز کرد و نگاهي بهم انداخت. طرز نگاهش جوري بود که مي خواست بدونه الان از کتک خوردنش چه حسي دارم؟

امير قاشقو پر کرد و گفت: آراد بلند شو چند تا لقمه بخور.

- ميل ندارم.

امير با حالت نگران گفت: حوصله ی بحث کردن ندارم. بلند مي شي يا به زور تو حلقت کنم؟

آراد داد زد: نمي فهمي؟ مي گم گشنم نيست، نمي خورم. ولم کن. بذار بميرم راحت شم.

امير خم شد و دستشو گذاشت زير سر آراد و بلندش کرد.

سريع سرشو ازدست امير جدا کرد و گفت: چرا دست از سرم برنمي داري علي؟ گفتم نمي خورم.

- مي خواي با نخوردن، خودتو بکشي؟

با درد داد زد: آره مي خوام بميرم... ولم کن بذار بميرم .خواهش مي کنم علي.

romangram.com | @romangram_com