#حصار_تنهایی_من_پارت_1071


درو باز کرد. نگاش کردم. رو تخت خوابيده بود و بالشتشو تو بغلش گرفته بود. خاتون رفت تو، درو بست. يعني دلش مي خواسته موقع گريه کيو بغل کنه و چون کسي رو نداشته، به اون بالشت پناه برده؟ خب اين همه دختر؛ بره پيش يکيشون.

رفتم پايين و رو مبل نشستم. نمي دونم چند دقيقه يا ساعت گذشت که در عمارت باز شد.

سرمو بلند کردم. امير بود.

بلند شدم و گفتم: سلام.

- سلام...کجاست؟

- اتاقش.

سريع و با حالت دو، از پله ها مي رفت بالا. خاتون اومد پايين و با حالت ناراحت گفت:

- بيا ميزو جمع کنيم.

- چرا؟ مگه شام نمي خوره؟

- نه... مي گه ميل ندارم.

بلند شدم و ميز چيده شده رو جمع کردم. اگه امشب غذا نخوره، حتما معدش اذيتش مي کنه. خاتون رفت که غذاي مش رجبو گرم کنه. منم تو آشپزخونه، ظرفاي کثيف رو مي شستم که تلفن زنگ خورد. برداشتم و گفتم: بله؟

امير: آيناز؟ براي آراد شام بيار.

تلفنو قطع کرد. سريع غذا رو گرم کردم و بردم بالا. در باز بود و آراد با چشم بسته رو تخت دراز کشيده بود و دستشو رو شکمش گذاشته بود. دو تا ضربه به در زدم.

romangram.com | @romangram_com