#حصار_تنهایی_من_پارت_1053


گفت: ديدي يکي داري؟!

جلوی دهنم گرفت و گفت: دهنتو باز کن!

سرمو عقب کشيدم. لقمه رو گرفتم و گفتم: ديگه جون علي قسمم نده!

- علي رو چقدر دوست داري؟

- زياد!

- يعني اونقدر که براي يه نفر ديگه جا نداره؟

- دقيقا!

سرشو انداخت پايين و خنديد.خندشو دوست داشتم.

گفتم: به چي مي خندي؟!

- هيچي!

فکر کنم فهميده علي رو دوست ندارم! بعد از اينکه صبحونشو خورد، بلند شد. من ميزو جمع کردم بردم پايين. ساعت نه و نيم، ده بود که رفتم اتاقش. لباساشو بردارم بشورم. وقتي از حموم اومدم بيرون، به اتاق لباسش نگاه کردم و ياد دفترچه خاطراتش افتادم. قول داده بودم ديگه نخونم اما نمي شه! دلم مي خواد بدونم بچگياش چه جوري بوده! لباسو انداختم همونجا و رفتم تو اتاق. کاشي رو برداشتم. دستمو کردم تو و دفترو برداشتم. چند صفحه رو ورق زدم نوشته بود:

« به بابام گفتم زبان انگليسيم شده هیجده؛ يه سيلي زد تو صورتم و گفت اين همه خرجت مي کنم، اين نمره رو گرفتي؟ تو آبروي منو با اين نمراتت بردي. مگه هر چي خواستي برات فراهم نکردم؟ برو ببين بچه هاي مردم با چه امکاناتي دارن درس مي خونن. ده نفر تو يه اتاق هستن ولي نمرشون کمتر از بیست نشده. اونوقت تو خونه به اين بزرگي در اختيارته براي من نمره هیجده مياري ... منم کاغذ امتحاني تو دستم بود و با سر پايين به حرفاش گوش مي دادم... کاش مي دونست درد من امکانات نيست که هي تو سرم مي زنه ...دردم خودشه ...خود بابام که هميشه روحيمو با کتک زدن به من و مادرم بهم مي زنه. همين که با اين روحيه درب و داغون تونستم هیجده بگيرم شاهکار کردم... بابام دستمو گرفت و کشيد... انداختم تو انباري و گفت تا شب اينجا مي موني. از شامم خبري نيست. درو بست و رفت..من ديگه به اون انباري تاريک عادت کرده بودم. ديگه مثل روزاي اول نمي ترسيدم و با گريه و خواهش نمي گفتم بياريدم بيرون.»

نفسي کشيدم. هي بيچاره! پس بگو چرا منو هي مي فرستاد تو اون انباري! عقده چندين و چند سالشو مي خواست سر من خالي کنه!

romangram.com | @romangram_com