#حصار_تنهایی_من_پارت_1042


خندم گرفته بود. کاش زودتر با فرحناز ازدواج مي کرد، شر دوتاشون کنده مي شد!

بعد از شام، چند دقيقه اي از مهموني با کسالت پيش رفت.

يکي از پسرا موسيقي گذاشت و گفت: بچه ها با شکم پر کيف مي ده برقصي!

- واي!من يکي که اصلا نمي تونم تکون بخورم!

- منم همينطور ...شماها برقصيد ما نگاه مي کنيم!

فرحناز بلند شد، رفت طرف آراد.

دستشو دراز کرد و گفت: برقصيم؟

آراد فقط نگاش مي کرد. فرحنازم عين گداها دستش دراز بود.

گفت: حوصله ندارم فرحناز! برو با يکي ديگه برقص!

آبتين: اذيتش نکن! گناه داره... عقده اي مي شه ها!

همه خنديدن و فرحناز با اخم نگاش کرد.

آراد: خب خودت پاشو باهاش برقص!

آبتين: با تو رقصيدن صفاي ديگه اي داره... مخصوصا پز دادنش!

romangram.com | @romangram_com