#حصار_تنهایی_من_پارت_1041


خاتون اومد تو. بعد کامليا و مونا و آبتين. همشون يه جوری نگام مي کردن. انگار از زنده بودنم تعجب کردن! خاتون با گريه خودشو انداخت تو بغلم و گفت:

- فکر کردم کشتت. دو ساعت بالا منتظرم بياي. اميدي به زنده بودنت نداشتم.

- مگه اينجا امريکاست همينجوري آدم بکشن؟!

بقيه هم اومدن جلو. مونا خيلي دعوام کرد که چرا جلو اون همه آدم اونجوري با آراد حرف زدم. کاميا هم گفت خدا بهت رحم کرده زندت گذاشته. آبتين بيچاره هم فقط حالمو پرسيد. وقتي دست از سرم برداشتن و رفتن بالا، منم همونجا نشستم. بيشتر از نيم ساعت طاقت نيوردم و رفتم بالا. تعداد معدودي از دخترا با تنفر نگام مي کردن، مخصوصا فرحناز. که چاقوي تو دستشو فشار مي داد. اگه از کسي نمي ترسيد، تو چشمم فرو مي کرد!

گفت: خيلي روت زياده که اومدي بالا!

آراد: فرحناز ادامه نده... بسه!

به کمک خاتون، ميز شامو حاضر کردم. هر کي يه چيزي بر مي داشت و مي رفت يه گوشه مي خورد. اگه چيزي کم مي اومد، مي رفتم پايين مي آوردم.

آراد اومد پيشم و گفت: پس چرا شام نمي خوري؟

پوزخندي زدم و گفتم: من بعد از مهمونا شام مي خورم. فراموش کرديد اين قانون رو شما براي من گذاشتيد؟

- نه اينکه خيلي از قانوناي من تبعيت کردي؟ همين يکي مونده بود رو زمين!

فرحناز اومد طرف ما. بازوي آرادو چسبيد و گفت:

- عزيزم! خون خودتو بيشتر از اين بخاطر يه گدا کثيف نکن... بريم شام بخوريم.

بدون اينکه اجازه حرف زدن بهش بده کشيد و بردش.

romangram.com | @romangram_com