#حصار_تنهایی_من_پارت_1034
فرحناز با دست بالا و فک منقبض شده نگام مي کرد. خاتون دستمو کشيد به سمت آشپزخونه برد.
گفت: دختر مُردي... يعني فاتحه ی خودتو بخون. به خدا ديگه مردم از بس نصيحتت کردم .. .مطمئنم ايندفعه آقا مي فروشت. هم خودت بدبخت مي شي، هم ما رو غصه دار مي کني، آخه اين حرفا چي بود به آقا زدي؟ جلو اين همه آدم تحقيرش کردي.
شيرو باز کرد. يهو پشتمو نگاه کرد. برگشتم؛ آراد بيش از اون چيزي که من تصورش مي کردم، عصبي شده بود. اين از همون موقعايي بود که من شديد ازش مي ترسيدم.حتي گُه خوردن و پشگل خوردن هم به دردم نمي خورد.
به من نگاه ميکرد.
گفت: خاتون برو بيرون!
خاتون با دلهوه و نگراني گفت: آقا!
داد زد: گفتم برو بيرون!
روز اولي که خواست منو ببينه، همين جوري سر خاتون داد زد و گفت برو بيرون. خاتون با ترس به من نگاه مي کرد و مي رفت بيرون.
کتشو درآورد، انداخت رو ميز.کليدو برداشت، درو قفل کرد. يهو صداي موزيک بلند شد. درشيشه اي آشپزخونه رو هم بست و پردشو کشيد. کليدو انداخت رو ميز و دست به کمر وايساد.
منم به کابينت تکيه داده بودم.
گفت: که مي خواي منو بفروشي! ها؟... مي خواي يه پولي بذاري رو من که ديگه منو نبينيم. آره؟
چيزي نگفتم. فقط با ترس نگاش مي کردم.
داد زد: آره؟!
romangram.com | @romangram_com