#حصار_تنهایی_من_پارت_1033
ستار نشست و گفت: غلط کردم!
خاتون آروم گفت: دختر! اين شرو کوتاه کن، بيا بريم دستت داره خون مياد.
به دستم نگاه کردم. داشت خون مي اومد. پس چرا حسش نکرده بودم؟
خواستم برم که فرحناز گفت: تو هم بخاطر آراده که خوشگل کردي. نه؟... فکر کردي نمي دونم چرا بعد از پنج ماهي که اينجايي، امشب به خودت رسيدي و ابروهاتو برداشتي؟ از نبودن من مي خواستي سوء استفاده کني و آرادو عاشق خودت کني؟!
به آراد نگاه کردم. نشسته بود و هيچي نمي گفت. فقط نگاهمون مي کرد.
پوزخندي زدم و گفتم: کيو عاشق خودم کنم؟ اين پسره آدم کش بي رحمو؟! اين که از دوست داشتن و عشق، هيچي حاليش نيست و فقط بلده با دل دختراي ساده بازي کنه؟! اينو عاشق خودم کنم؟!
يکي از دخترا گفت: اگه مي دونستي چند تا دختر مي خواستنش، اينجوري حرف نمي زدي؟
- مي خواستنش؟ يعني گذاشتين قيمتش خوب بره بالا، بعد بفروشينش؟ خب قيمتشو بگيد، هر چقدر هست خودمم يه پولي مي ذارم روش؛ فقط ببريدش که ديگه چشمم تو چشمش نيفته.
آراد با عصبانيت ليوان تو دستشو فشار مي داد که هر لحظه امکان داشت تو دستش بشکنه. فرحناز هم عصبي بود.
گفت: آراد از نظر پولي براي ما ارزش نداره.
- پس از نظر جسمي براتون مهمه ...که فقط نيازاتونو برطرف کنه؟!
فرحناز طاقت نياورد، اومد جلو دستشو بلند کرد که آراد داد زد:
- فرحناز ولش کن!
romangram.com | @romangram_com