#حجاب_من_پارت_196
مریم_ عروس رفته گلاب بیاره
بازهم تکرار کرد
سارا_ عروس زیر لفظی میخواد
خندیدمو جعبه ی قرمزی که داخل جیب کُتم بود و دو تا سکه ی طلا توش بود در آوردم گذاشتم تو دست زینب
حاج آقا_ عروس خانم جان مادرت اگه گلاتو چیدی گلابتو آوردی زیر لفطیتم گرفتی این بلرو بگو که منه بدبخت برم به کارو زندگیم برسم
باز هم همه خندیدن اما زینب با آرامش ذاتیه مختص به خودش آروم قرآنو بست و بوسیدش. شنیدم زیر لب بسم الله گفت بعد بلند جواب داد
زینب_ با توکل به خدا و امام حاضرمون (عج) و با اجازه ی بزرگترا بله
.
.
5 سال بعد
الان 5 سال از ازدواج من با فرشته ای که واقعا تو دنیا نظیر نداره میگذره
تو این 5 سال نه تنها از علاقم بهش کاسته نشده بلکه هزاران هزار برابر هم شده نه فقط من بلکه زینب هم همین حسو داره
romangram.com | @romangram_com