#حجاب_من_پارت_191
اعصابم خورد شد پامو کوبیدم رو زمینو نق زدم
_ محمد
با چشمای گرد شده نگاهم کرد. کم کم چشماش تنگ شدن
ضایع بود خندش گرفته
با اخم نگاهش کردم که دیگه طاقت نیاوردو زد زیر خنده، حالا نخند کی بخند
طاها_ خوب باهم خلوت کردینا
با همون اخما برگشتم سمت طاها و نازنین
نازنین_ اوه اوه آبجیم چه اخمی هم کرده
طاها_ چیشده آبجی؟
باز پامو کوبیدم به زمینو نق زدم
_ بهم نمیگهه
با تعجب_ چیو؟
_ نمیگه خونه چقدر شده. مثلا قول داده هیچیو ازم پنهان نکنه
با بغض ادامه دادم _ از همین الان که داره پنهان میکنه
romangram.com | @romangram_com