#حجاب_من_پارت_184


صدای خنده ی آرومش اومد

زینب_ بله خیلی حواس جمعم. الان میام

گوشیو قطع کرد

ای خدا این دختر هیچ فرقی با بچه ها نداره همونقدر پاک و معصومه. شکرت خدا شکرت که به من هدیه دادیش

5 دقیقه بعد درِ خونشون باز شد و زینب دوید سمت ماشین قبل از اینکه فرصت پیدا کنه عکس العملی نشون بده درِ جلورو براش باز کردم یکم مکث کردو نشست

مامان با مامان زینب صحبت کرده بود که برای راحتیه ما خودشون نیان و طاها و نازنین امروز باهامون بیان

_ سلام

هر سه تامون باهم جوابشو دادیم

برگشت عقب و با نازنین دست داد

همینکه حرکت کردم سریع برگشت جلو و کمربندشو بست

15 دقیقه بعد رسیدیم. جلوی آزمایشگاه پارک کردم

از ماشین پیاده شدم، طاها و نازنین هم پیاده شدن ولی زینب هنوز پیاده نشده بود و زل زده بود به آزمایشگاه

درِ سمتشو باز کردم یهو از جا پرید دستشو گذاشت رو قلبش و با ترس بهم زل زد

با تعجب_ چیشد؟

romangram.com | @romangram_com