#هستی_من_باش_پارت_347

ـ تو ببینش من می رم زنگ بزنم.

ـ باشه.

تینا رفت. منم رفتم تو اتاق. دقیقا رفتم بالا سرش وایستادم. ماسک اکسیژن بهش وصل کرده بودن. آروم آروم نفس می کشید. دست سردش و گرفتم تو دستم. تو دلم گفتم:

« اگه تو می مردی من چی کار می کردم آخه؟ مرسی که موندی مرسی. »

باید وقتی بهوش اومد ازش معذرت خواهی کنم. بابت همه چیز. نکنه دوست نداشته باشه ببینتم؟ نه چرا نخواد ببینتم؟ به خاطرِ این که تموم این اتفاقاتی که براش افتاد تقصیرِ من بوده. منم بودم نمی خواستم ببینمش. اصلا بهتر هست وقتی به هوش می یاد من و نبینه. آره این طوری بهتر هست. هر موقع به هوش اومد منم می رم تا بعدا ازش معذرت خواهی بکنم. آره همین خوبه. دوست داشتم قشنگ نگاش کنم. شاید دیگه نتونم ببینمش. چرا نباید ببینمش؟ نه من می بینمش. این غرورِ لعنتی رو لهش می کنم و ازش عذرخواهی می کنم. وقتی قشنگ نگاش کردم از اتاق اومدم بیرون. تینا داشت با دکترش حرف می زد. رو به دکترش گفتم:

ـ کی به هوش می یاد؟

ـ تا شب به هوش می یاد.

ـ خیلی ممنون.

ـ خواهش می کنم.

دکتر رفت. تینا گفت:

ـ به برادرش زنگ زدم گفت که می یاد.

ـ باشه من دیگه می رم به هوش که اومد بیارینش خونه.

تینا با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ می ری؟ یعنی نمی خوای بمونی؟

ـ نه نمی تونم بمونم فقط بیارینش خونه.

romangram.com | @romangram_com