#هستی_من_باش_پارت_300
ـ باشه بابا درگیرِ هستی بودم.
بعد من و نشونش داد. خشایار یه دفعه تعجب کرد و گفت:
ـ هستی خودتی؟
با خنده گفتم:
ـ تغییر کردم؟
ـ نه.
عرفان:
ـ تا شما با هم حرف می زنید من برم به سانگ چکم برسم.
و به سرعت رفت روی سن. با همه ی دوستاش دست دادم و احوال پرسی کردم. تقریبا همه رو می شناختم. خشایار با یه لیوان اومد سمتم و گفت:
ـ چه خبر؟ چه عجب این طرفا؟ نمی اومدی دیگه؟
ـ دیگه حالا که اومدم.
ـ لابد دوباره منت عرفان و کشیدی که بیارتت آره؟ صد بار بهت گفتم هر موقع خواستی بیای کافیِ فقط یه زنگ به من بزنی دیگه بقیه اش حل هست؟
ـ لابد مثلِ اون دفعه می خوای کامپیوتر و خراب کنی بگی عرفان من و بیاره که درستش کنم آره؟
بلند خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com