#هستی_من_باش_پارت_282
ـ آره باید بفهمم این همه مدت واسه چه گروهی کار می کردم.
بالاخره شاممون بعد از هزار دردی که من با دستم کشیدم تموم شد. شام خوبی بود. یعنی بهترین شام زندگیم بود. خیلی خوب بود خیلی.
امروز قرار هست کارت پنج کپی بشه. این چند وقت اون قدر پرسل بهمون فشار آورده که دیگه مجبور شدیم یه نقشه ی هل هلکی بکشیم. مدامم تهدید می کنه که اگه جواب نده همتون و می کشم. از ترس دارم می میرم. اگه بچه ها نتونن این دفعه کپیش کنن دیگه نمی تونیم. بازم خدا رو شکر من تو خونه ام و فقط پشت کامپیوتر بشینم تا هر موقع کپی کردن تو کامپیوتر سیوش کنم. الانم با سامان نشستیم پشت کامپیوتر و از طریق نقشه و ردیابشون داریم نگاشون می کنیم. به غیر از من و سامان و تینا همه الان اون جان هستن. بالاخره بعد از چند ساعت پشت کامپیوتر نشستن پیغام در حال کپی کردن اومد. بلند گفتم:
ـ داره کپی می کنه.
تینا که توی آشپزخونه بود زود اومد پیشم. سامانم زود اومد کنارم وایستاد و خم شد روی صندلیم و دستش و گذاشت روی صندلیم تا دیدش روی کامپیوتر راحت باشه. همه ساکت داشتیم به صفحه ی کامپیوتر نگاه می کردیم.
ـ اَه زود باش دیگه. سامان یه زنگ بزن ببین چه خبر هست. چرا این قدر طول می کشه؟
تینا:
ـ لابد زیاد بهش نزدیک نیست که این قدر طول می کشه.
سامان گوشیش و از رو میز برداشت و با یکی از بچه ها تماس گرفت.
ـ الو مایکل؟
ـ ....
ـ چرا این قدر طول می کشه؟
ـ ....
ـ چی؟
romangram.com | @romangram_com