#هستی_من_باش_پارت_167
ـ این چه وضعش هست؟ این جا چی کار می کنی؟
ـ می ترسم.
ـ از چی؟
همون لحظه یه رعد و برق زد. زود رفتم کنار دست سامان دراز کشیدم و پتو رو هم کشیدم روم و گفتم:
ـ من این جا می خوابم.
ـ چـــــــی؟
ـ همین که شنیدی من می ترسم.
پتو رو از روم زد کنار و گفت:
ـ پاشو برو سرِ جات ببینم.
با التماس گفتم:
ـ تو رو خدا سامان بذار بخوابم.
نمی دونم چی تو صدام بود که راضی شد. پتو رو کشید رو سرش و دراز کشید. دوباره صدای رعد و برق اومد. یه ذره رفتم نزدیک سامان. دوباره صدای رعد و برق و من دوباره به سامان نزدیک تر شدم. تا حالا با هم زیرِ یک پتو نبودیم. همیشه من یه پتوی جدا واسه خودم داشتم. با این فکر دوباره برگشتم عقب و عقب تر.
ـ هستی این قدر تکون نخور.
ـ سامان؟ ســامــان؟
ـ چیه؟
romangram.com | @romangram_com