#هستی_من_باش_پارت_166


با ترس گفتم:

ـ حالا چی کار کنیم؟

ـ بر می گردیم آمریکا.

بدون فکر گفتم:

ـ وای نه من هنوز پاساژای این جا رو ندیدم.

سامان یه نگاه بهم انداخت و گفت:

ـ فردا شب من برمی گردم تو هم اگه دوست داشتی بیا.

دلم گرفت. یعنی انقدر براش بی ارزش بودم که به همین راحتی می گفت اگه دوست داشتی بیا.

ـ من که بلیط ندارم.

جوابم و نداد و از در رفت بیرون. وای اگه سامان بره من چی کار کنم؟ می میرم. فردا بهش می گم برای منم بلیط بگیره. اگه فردا سامان رفت چی؟ نمی ذارم بره جلوش و می گیرم. بعد از پوشیدن یه شلوار گرم کن با یه تاپ دو بند قرمز با کلی فکر رفتم توی تخت خوابم. نمی دونم چه قدر خوابیدم که یه دفعه به صدای رعد و برقی که اومد یه متر پریدم. همیشه از رعد و برق می ترسیدم. به پنجره نگاه کردم. بارون مثل تیکه های سنگ به شیشه می خورد. خیلی ترسناک شده بود. با صدای رعد و برق دوم جیغم در اومد و ناخواسته دویدم سمت اتاقِ سامان. خواب بود. آروم صداش کردم.

ـ سامان؟ سامان؟ ســامــان؟

سامان آروم چشماش و باز کرد، ولی وقتی من و دید دو متر پرید عقب. چشماش و دو سه بار بست و باز کرد و گفت:

ـ چته روانی؟ ترسیدم.

ـ چرا؟


romangram.com | @romangram_com