#هستی_من_باش_پارت_164
ـ تو خفه شو بابا.
پرسل بدون حرفی از در رفت بیرون. شارل هم پشت سرش رفت بیرون و در و محکم بست. یه دفعه چنان تیری زیرِ شکمم کشید که نفسم برید. آروم نشستم روی مبلِ کنارِ دستم. سامان که همین طور زل زده بود بهم گفت:
ـ چی شد؟
یاد قرصم افتادم. دست کردم تو جیبم قرص و آوردم بیرون. اون قدر دردش شدید شده بود که توان نداشتم به سامان بگم بهم آب بده. سامان که انگار خودش فهمید قرص می خوام بخورم رفت آشپزخونه و برام آب آورد. آب و ازش گرفتم و همراه قرص خوردم. سامان قرص و ازم گرفت و بعد از نگاه کردن بهش گفت:
ـ جاییت درد می کنه؟
چی بهش می گفتم؟ گفتم:
ـ دلم درد می کنه.
ـ آهان.
از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم، ولی قبل از این که برم تو گفتم:
ـ حالا چی می شه؟
ـ الان قرص خوردی خوب می شه.
وای خدا این چه قدر خنگ هست. واقعا فکر کرده منظورِ من دل دردم بود؟
ـ منظورم همین اتفاقایی که افتاده؟
ـ هیچی نمی شه. یا می میریم یا زنده می مونیم.
romangram.com | @romangram_com