#هستی_من_باش_پارت_162


ـ چی؟ کجایی تو؟

سیاه پوست داشت نزدیک می شد.

ـ سا.... مان.... داره می یاد. خدافظ.

و گوشی رو قطع کردم. دقیقا پشت سرم بود. سرعتم و تند کردم. اونم سرعتش و تند کرد. نه داشت بهم می رسید. دیگه نمی دویدم. پرواز می کردم. اون قدر تند می رفتم که همه چیز مثلِ یه هاله پشتم جا می موندن. گوشیم تو دستم زنگ می خورد. نمی تونستم جواب بدم. هنوز پشتم بود. می خواستم از یه خیابون رد بشم برم اون طرف. یه مترو داشت رد می شد. باید رد می شدم. اگه رد می شدم می موند پشتم اگه هم رد نمی شدم می مردم. پس زود از خیابون رد شدم. یه نگاه به پشت سرم انداختم. خدا رو شکر مونده بود پشت مترو. بازم دویدم و رفتم پشت یه ماشین قایم شدم. از کنار ماشین نگاش کردم. نبود. رفته بود. از پشت ماشین بلند شدم. یه سایه ای پشت سرم بود. آروم سرم و برگردوندم. درست پشت سرم بود. جیغ زدم. تا اومدم فرار کنم دستم و محکم گرفت و پیچوند. از شدت درد چشمام سیاهی رفت. یه چیزی رو پشت کمرم احساس کردم.

ـ تکون بخوری یه گوله هدر می ره.

ـ نــه خواهش می کنم ولم کن.

ـ رییست کیه؟

ـ کی؟

ـ خفه شو رییست کیه؟

نمی تونستم بگم. اون نمی تونست توی مکان عمومی من و بزنه. باید کاری بکنم. پام و آروم آوردم بالا و محکم زدم به زانوش. دستش شل شد. زود از دستش در رفتم. به پشت سرم نگاه کردم دنبالم نبود، ولی دست راستش و به علامت تیراندازی گرفت به سمتم. نگام رو ازش گرفتم و تا هتل دویدم. خدا رو شکر دنبالم نبود. رفتم داخل هتل. یه دفعه به یه چیزِ محکم برخورد کردم.

از ترس این که نکنه پرسل باشه چشمام و بستم. یه دفعه گرمای دستی رو روی کمرم حس کردم. چشمام و آروم باز کردم. تو بغلِ سامان بودم. آروم گفت:

ـ کجا بودی دختره ی دیوونه؟ داشتم می اومدم دنبالت.

بغض کرده بودم. اگه جوابش و می دادم اشکم می ریخت و من از گریه کردن توی جمع متنفر بودم. با بغضی که داشتم فقط نگاش کردم. دستم و گرفت و هر دو با هم رفتیم سمت آسانسور. وقتی وارد طبقه ی خودمون شدیم پرسل و شارل دم در منتظرمون بودن. هر چهار نفر رفتیم توی هتل. پرسل که معلوم بود عصبی هست گفت:

ـ کجا رفته بودی؟


romangram.com | @romangram_com