#حریری_به_عطر_یاس_پارت_167


زن آرایشگر که سیمین خانم نام داشت با مهربانی گفت:

- وا همه دخترا همه شون همینن... روز اول با گریه زاری میرن خونه ی شوهرشون ...

مریم شرمنده گفت:

- ببخشید ،مادرشون فوت شده ...

زن با شرمندگی جواب داد:

-وای ببخشید تو رو خدا ... خدا رحمتش کنه ..اما دیگه قول بده گریه نکنی ... اون موقع کارم سخت میشه ...

حریر سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و چادر از سرش کشید ... شالش را که برداشت موهای خرمایی و خوشرنگش باعث شد سیمین خانم بگوید:

- هزار ماشالا این عروس کاری نداره .. ماشالا خودش خوشگله ... الان چشماشم یه کمپرس خنک می ذارم که دوباره برگرده به حالت طبیعش ...


لبخند بر لبان هر دو نشست ... نخ ظریف بند که روی صورتش می نشست هیچ دردی را حس نمی کرد ... آرام شده بود و تمام این آرامش را مدیون مهربانی های علیرضا بود ... زن آرایشگر که سیمین خانوم نام داشت لبخند ی زد و گفت:

- چه چشمایی داری خانومی ادم توش غرق میشه ...

لبخند نرمی زد و گفت:

-شما خوشگل می بینید ..

-همین چشمات دل آقا دومادو برده که این جور عبد و عبیده ...

ابروی حریر بالا رفت و گفت:

- چطور مگه؟

زن با لبخند گفت:


romangram.com | @romangram_com