#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_295
لبخند زد-برو عزیزم
پگاه بلند شد واز روی مبل کوسن برداشت و زیر سرش گداشت-پسرای خوبی باشین تا بیام
سرشو بلند و طولانی بوسیدشازش جدا شد-زود بیا
کنار اراد دراز کشیده بود و بهش نگاه میکردتوی خوابم لباشو با صدا تکون میدادقیافش شبیه پرهام بودکپی پرهام شده بود فقط چشماش و موهاش شبیه خودش شده بودپگاه عاشق چشماش بود که وقتی میخندید بسته میشدموهاشم دوست داشت چون فر و مشکی بودندبرعکس خودش که موهاشو دوست نداشت واسه همین همیشه کوتاه کوتاشون میکردبعد از ازدواجشون به اصرار پگاه چندباری گذاشت بلند بشندوست داشت بچه ی بعدی دختر بشهیه دختری شبیه پگاهدخترشون باید حتما چالای پگاه رو هم داشته باشهو موهای روشن فرهنوز وقتی یادش میومد پگاه از سر لجبازی موهاشو کوتاه و مشکی کرد عصبانی میشددوران بدی بوداول ازدواجشون همه چیز خوب بودخوب نه عالی بودولی کم کم پگاه از غربت و دوری از خانوادش بهونه گیر شدهمش قهر و دعوا بودزندگیشون جهنم واقعی شده بودپگاه با هر بهونه ای جیغ میکشیدبیشتر از صدبار بهش گفته بود بخاطر بچه بازی و حماقت تو بود که ما الان اینجاییمخودش پشیمون نبود از اومدناینجا توی یه ازمایشگاه خوب کار میکردهمه چیزم داشتخودشم دلتنگ میشد ولی دیگه خبری نبود از دعواها و جنجالای زندگی فرزاد و مینوخبرش میرسید که هنوز باهم اختلاف دارند ولی مهم این بود که الان زندگی خودشو پگاه اروم بود
بدنشو کش داد و به اسمون نگاه و زیر لب زمزمه کرد-خدایا شکرت
خوشبختی یعنی بودن تو
بیخیال خشک کردن موهای خیسش شدبالای سرش با کلیپس بستشبه دامن مشکی کوتاش دست کشید و تاپ گردنی سرخابیشو صاف کرداز وقتی اراد دنیا اومده بود کمتر به خودش میرسیدپسرش بغلی شده بودحتما باید بغل بود وگرنه اروم نمیگرفتدوست داشت از پشت بگیرنش توی بغل تا بتونه همه جا رو ببینهکرم مرطوب کننده رو پشت دستاش مالید و سمت در رفت ولی پشیمون شد و برگشتگوشواره های بلندشو گوش کرد و رژ قرمز زدبا لبخند از اتاق بیرون رفتبالای سر پدر و پسر ایستادهردو خواب بودنددلش واسه مدل خوابیدنشون ضعف رفتمیلاد روی شکم خوابیده بود و دست و پاهاشو باز کرده بود و اراد مثل عقربه های ساعت دور زده بود و پاهای تپل سفیدش سمت شکم میلاد بودبرگشت توی اتاق و پتوی نازکی اوردارادو درست خوابوند و اروم روی کمرش زد تا بیدار نشهپتو رو روی پدر و پسر انداختاول موهای میلادو بوسید بعد موهای ارادوجنس موهاشونم حتی یکی بودبالای سرشون نشست و کتاب دعاشو دست گرفت و زمزمه کرد-السلام علیک یا اباعبدلله
کنار شوهر و پسرش اروم دراز کشید و با ارامش چشماشو بستحدود دو سال و خورده ای از روزای سخت زندگیش میگذشتفهمیدن باباشرفتن میلادبی قراری و دلتنگیاشیادش بود نبود میلاد سخت گدشته بودشبایی که تا خود صبح گریه میکردیه ترم مشروطیتدلسوزی مامانش و نگرانی های باباشیادشه اون شبی که رفت خرابه خونشونو دیدهمون شب دیگه طاقت نیورد و جواب پیامای میلادو دادتا خود صبح پشت تلفن گریه کرده بود و صدای گرفته ی میلاد حالشو بدتر کرده بودمیلاد گفته بود برمیگردهقبول نکرده بود میدونست برگشتنش اسون نیستمیلاد پناهنده شده بوددردسر داشت برگشتنشمیلاد باهاش حرف زده بود تا خود صبخ التماس کرده بود دوباره یه فرصت بهش بدهدلش تنگ بوددلتنگی میلادو حس میکردقبول کرده بود اما اینبار با شرط راضی بودن باباشگفته بود حاضر روی خواستنش بایستهگفته بود حاضر بخاطرش بره انگلیسمیلاد وقتی شنید بود گریه کرده بود قول داده بود جبران کنهفرداش میلاد زنگ زده بود به باباششبش عمو فرهاد و خاله پروین اومده بودند خونشوناون شب میلاد و باباش و عمو علی تا چند ساعت از اسکایپ حرف زده بودندخودش حرص خورده بود و میعاد کنارش میوه میداد دستش و بهش میگفت زن داداشعید همه رفته بودند دبی خونه ی داییشمیلادم اومده بودیادش بود اشکای توی چشمای میلادو وقت دیدنشحرف زده بودندباباش سخت راضی شداین بار خودشم گفته بود میخوادباباش فقط نگاش کرده بودگریه کرده بود جلوی همهجلوی همه به باباش گفته بود میلادو میخوام ولی باید از ته دل راضی بشیراضی بشی حتی اگه ده سالم طول بکشهباباش ساکت مونده بود و میلاد از خونه داییش با عصبانیت زده بود بیرونشب برگشته بود با عمو فرهاد و باباش رفته بودند بیروناخر شب که برگشته بودند باباش محکم بغلش کرده بود دم گوشش گفته بود: به خودشم گفتم اخ بگی دنیارو رو سرش خراب میکنمجلوی همه جیغ زده بود و بالا و پایین پریده بود یادش مونده بود پشت دست باباشو ببوسههمون عید عقد کرده بودند و برگشته بود ایرانتا تابستون طول کشید که کارای رفتنش درست بشهتابستون همه رفته بودند دوباره دبیلباس عروس پوشیده بود و جشن گرفته بودندفقط خودشونیا بودندشبش توی اتاق خونه ی داییش میلاد کمک کرده بود لباس عروس خوشکلشو دربیاره و تا صبح تو بغلش گریه کرده بود فرداش با میلاد اومده بودند اینجااوایل همه چیز خوب بود دلتنگی داشت ولی میلاد ارومش میکرد ولی کم کم از این شهر بدش اومده بودخودشم قبول داشت بداخلاق شده بود و زندگی رو برای هر دوتاشون سخت کرده بودخم شد و پیشونی میلادو بوسیداونروزا به مردش خیلی سخت گذشته بودتو همون گیر و داد که خودشم باورش شده بود داره افسرده میشه حامله شده بودبا حاملگیش همه چی تغییر کرده بودحالش خوب شده بودبه اراد نگاه کرد و دستاشو مشت کرده بودکف دستشو باز کرد و بوسیداراد زندگیشونو نجات داده بودیادش بود چقدر از رایمان ترسیده بودقرار بود بره ایران اونجا اراد دنیا بیاد ولی میلاد ناراحت شده بودبخاطر میلاد مونده بودسه روز قبل از زایمانش مامانش و خاله پروین اومده بودندنفس عمیقی کشید وکتاب دعاشو توی بغلش فشار داددرست از فردای رفتن میلاد شروع کرده بود هر شب زیارت عاشورا خوندن و تا الان ادامه داشتخدا بزرگی کرده بودخدا خواسته بود و بخشیده بود و الان اینجا بودکنار میلاد و پسرش زمزمه کرد-الهی شکرت
romangram.com | @romangram_com