#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_271
-خوابم نمیاد
-چرا؟
-تو بخوابمن توی سالن نشستم
-امشب حالم خوب نیس
-میدونم
-ناراحتی؟
دستشو محکم کشید روی سر خودشموهای خودشم کوتاه بودنداز همیشه کوتاه تر -از چی؟
-ازاز اینکه امشباز اینکه نخواستم باهم
-نهبخواب من میرم بیرونبلند شد و از اتاق بیرون رفتوارد راهرو که شد صدای هق هق دختر از اتاق میومدپوفی کشیدپا تند کرد سمت سالننمیخواست صدای گریه هاشو بشنوهروی کاناپه دراز کشید یه دستشو زیر سرش گذاشتاون یکی دستشو گیر زنجیر گردنش کردزنجیر پهن پلاتینپگاه واسش خریده بودتوی تمام این مدت از خودش جداش نکرده بودچشماشو بستپگاه هنوز میخندیدپگاه روی پاهاش نشست و با زنجیرش بازی کرد-میلاد؟
خم شد و محکم گونه شو بوسیدمیدونست با این لحن صدا زدنش یعنی لوس شدهیعنی ناز میکنهیعنی الان باید نازشو بخرهچنگ انداخت دور کمرش به خودش فشارش داد-جون دل میلاد؟
romangram.com | @romangram_com