#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_267


بلند شد و لباساشو پوشید-تو نامردی میکنیمن یواش میگیرم تو محکم میگیری

-صدبار گفتم اون پرده ی لامصبو بکشپگاه دید دارهاگه پرده رو نمیکشی حداقل درست لباس بپوش

کوسنای وسط سالنو جمع کرد و روی مبل چیداخریشو از زیر سرش کشید-من افتابو دوست دارمدوست دارم وقتی میخوابم افتاب روم باشهکی تو خونه ی ما سرک میکشه اخه؟

بلند شد و لباساشو پوشید پا تند کرد سمت پنجره و پرده رو کشیدصداش کمی بلند بود-پگاه بخدا یه بار دیگه این بی صاحابو کشیدیاتمام ساختمون روبرو دید دارن

اخم کرد و صداش بالا رفت-فاصله زیاده تا اونور خیابون

اونم اخم کرد صداش هنوز بلند بود-نه اونقدر که شما بی لباس تو خونه بچرخی نبیننت

اخمش بیشتر شد پشتشو کرد بهش و راه افتاد سمت اتاقحتی وقتی هم صداش کرد برنگشتوارد اتاق شد و حولشو برداشتتوی اینه به خودش نگاه کردراست میگفت تپل شده بودتمام موهاش بهم ریخته بودروی کبودی گردنش دست کشیدبغض کرد و چشماش پر شدتوی اینه دید بهش نزدیک شد و دستشو دور کمرش حلقه کرد و کبودی گردنشو بوسیدصداش اروم بود-چرا چشات پر شد؟ها؟نمیدونی طاقت چشمای خیستو ندارم؟

سمتش برگشت و سینه شو بوسید-انقدر سرم داد نزن

بغلش کرد و لبه ی تخت نشست و روی پاهاش نشوندش-من داد زدم؟

سرشو توی سینه اش فرو برد وبرد و هق هق کرد-اره

romangram.com | @romangram_com