#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_255
در یخچال رو باز کرد و با دیدن ژله ها لبخند زدسر گاز ایستاد در قابلمه رو برداشت بوی عطر قورمه سبزی توی خونه پیچیدخورشتش خوب جا افتاده بودجلوی اینه میز ارایشش ایستاده بود موهاش هنوز نم داشت ژل ریخت کف دستشو موهاشو چنگ زدحالا فرهای موهای بلندش خوشکل تر شده بودندچشماشو سیاه کرده بود اینجوری دوست داشترژلب نارنجی شو محکم کشید روی لباش و برق لبو زد روشلبخند زددوباره با زیپ پشت لباس کوتاش درگیر شدبیشتر از این نمیتونست بالا بکشتشبشتشو کرد به اینه لباس زیر سفید گیپورش معلوم بودروی لباسش دست کشیدگلهای رنگارنگ روی پیراهن سفیدش به ارایشی که کرده بود میومدموهاشو اگه باز میزاشت روی زیپ لباسشو که نمیتونست بالا بکشه میگرفتکفش عروسکی پاشنه تخت سفیدشو از کمد برداشت و پوشید با زمینه ی لباس سفیدش ست میشدبا صدای زنگ گوشیش سمت سالن دوید-الو مامان؟
-پگاه غذات خوب شد؟
لبخند زد-اره ماماننگران نباش
-من نگران حالتممطمئنی خوبی؟
خندش گرفتسه روز از شبی که مردش کمک کرده بود اون لباس عروس دکلته خوشکلشو با اون گیپورای پشت کمرش دربیاره گذشته بودروش نمیشد به مامانش بگه هنوز دوماد عزیزش به بهانه ی اماده شدن دخترش کاری نکرده-خوبم مامان بخدا خوبم
-الهی دورت بگردمدلم پیشتهمشکلی داشتی زنگ بزنحتی نصف شب
لبشو گاز گرفتنصفه شبا برنامه چیز دیگه ای بودبه قول خودش امادش میکرد زیاد پیش نمیرفت تا عادت کنه-باشه چشم
-هنوز نیومده؟
romangram.com | @romangram_com