#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_232


اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نو بهار همیشه



روی چمن های محوطه ی دانشگاه نشسته بودهوای بهاری باعث خوابالودگیش وبی حوصلیگیش میشدبا دستاش چمنا رو میکندفکرش درگیر فردا بوددلیلی نداشت که فردا صبح از خواب بیدار بشهبیشتر ترجیح میداد بیدار نشههمین امشب نفسش قطغ بشهدوست داشت به فردا اصلا نرسهفردا تولد میلاد بود و میلاد اینجا نبودیه بغض بزرگی توی گلوش گیر کرده بود یه ماهی بود که هر کاری میکرد نفسش ازاد نمیشددیگه داشت به این سخت نفس کشیدن عادت میکرددرست از همون شبی که میلا رفت نفس کشیدن براش سخت شده بودهمون شبی که هر کاری کرده بود نتونسته بود همراه مامانش اینا واسه بدرقه میلاد برهاون شب خونه مونده بود منتظر بود میلاد بهش زنگ بزنه بگه نمیرهساعت حدود یک نیمه شب بود که مامانش اینا اومده بودندوسط سالن ایستاد به چشمای سرخ مامانش نگاه کرد فقط یه کلمه پرسیده بود-رفت؟مامانش سرشو تکون داده بودهمیندیگه راحت نفس کشیدن یادش رفته بوددیگه زندگی کردن رو فراموش کرده بوداون شب تا صبح سرشو روی پای مامانش گذاشته بود و اشک ریخته بوددیگه جلوی باباش خجالت نمیکشید از خواستن میلاد بگهوسط گریه هاش داد زده بود-بابا من دوسش داشتمبابا من میخواسمشدیده بود باباش روی زانو خم شده بودو کنار در اتاقش نشسته بودتا خود صبح سرشو روی پای مامانش گداشته بود و دردودل کرده بوداز خواستنش گفته بوداز شکستن دلشاز دلتنگی هاشاز بی قراری هاشاما از بی معرفتی میلاد بیشتر گفته بود اینکه ولش کرده و رفتهاینکه رفیق نیمه راه اون بوده نه خودشباباشم بودباباشم همون جا نشسته بوددیگه نترسیده بودگفته بود همه نگفته هاشو گفته بود ولی اروم نشده بودفردا عصرش با مامانش رفته بود خونشونپا به پای خاله پروین گریه کرده بودروی تخت میلاد دراز کشیده بود یادش اومد چه شبایی تا صبح میلاد روی همین تخت خوابیده بود و باهاش حرف زده بودیادش اومد اولایل دوستیشون بخاطر همین شب تا صبحا قبض تلفن جفتشون چقدر اومده بودیادش اومد مجبور شدن خط اعتباری بخرنیادش اومده بود میلاد همیشه میگفت کاش الان کنارم روی تخت بودیاونروز میعاد بهش گفته بود میلاد تا توی فرودگاه چشم انتظار اومدنش بودهبا صدای عرفان نظری که صداش میکرد اشک چشمشو گرفت و ایستاد-سلام خانم کیانی

سرفه کرد تا صداش باز بشه ولی فایده ای نداشت-سلام

عرفان نظری به چشماش زل زده بود-امری داشتین اقای نظری؟

هنوز به چشماش نگاه میکرد-بلهخانم کیانی درمورد همون موضوعی که باهاتون صحبت کردملطف میکنید شماره منزل رو؟

سرشو انداخت پایین یادش بودگفته بود بهشعرفان نظری گریدرشون بود دانشجوی ارشد رشته ی خودشونقبلا گفته بود شماره خونشونو میخواد که خانوادش تماس بگیرندچقدر هم بی مقدمه گفته بود و پگاه هول کرده بود-من قبلا هم گفتم

-بله گفتین فصد ازدواج ندارینولی فکر میکنم اگه یه اشنایی بین خانواده هامون صورت بگیره بد نیسمن اصرار دارم مادرم حتما تماس بگیرند

سرشو بالا اورد بهش نگاه کردلبخند میزدبه چشماش نگاه کرد نمیخندیدندبه موهاش نگاه کرد بلند و پر پشت بودند

romangram.com | @romangram_com