#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_228
به جمع شلوغ خونه نگاه کردحوصله ی این شلوغی رو نداشتهمه بودند حتی خانواده عمو ارسلان فقط عمو علی اینا نبودندبه ساعت نگاه کردعقربه های ساعت دردی که از صبح روی قلبش بودو بیشتر کردنداین درد نفسشو بریده بوداز کنار پسر دایی هاش بلند شد و سمت اتاقش رفتدرو بستتاریکی رو ترجیح میدادکف اتاق دراز کشیدکوسن های بزرگ رنگی رو زیر سرش گذاشتهوا سنگین بودشاید هم خودش نمیتونست نفس بکشهگوشیشو دراورد و روی شماره مکث کردقبل از اینکه دستش شمارو لمس کنه وارد گالری گوشیش شدرمزشو وارد کرددوماه بود مسکن درد قلبش همین عکسا بوددوماه بود چشم انتطار یه میس کال از عزیزترینش روی گوشیش بودبه عکس ها خیره شدمیخندیدصورتشو با انگشت شصتش لمس کردصدای خنده هاش توی گوشش بودعکس بعدی دستاشو دور گردنش حلقه کرده بود از پشتهر دو میخندیدندصدای نفس هاش کنار گوشش هنوز گرم بودعکس بعدی با ماهان و پرهام بود وسط دریا اب بازی میکردندهنوز اب از موهای خرمایی فرش میچکیدعکس بعدی از نیم رخش بوداخم کرده بود پشت فرمون نشسته بودصداش میومد:میلاد عکس نگیر حواسم پرت میشه جوون مرگ میشیم دوتامونعکس بعدی لبه ی حوض گردش نشسته بودموهاش باز بودباد میومدولبخند زده بود
با صدای در گوشیشو قفل کرد و نیم خیز شدمامانش با چشمای گریونش توی درگاه در ایستاده بود-میلاد؟
نشست-جانم مامان؟
-
دستاشو باز کردمامانش طرفش اومدبغلش کردمحکم دستاشو دورش حلقه کرد گذاشت جلوی پیراهنش از اشک مامانش خیس بشهچشمش به میعاد بود توی درگاه در ایستاده بوداز لباش معلوم بود بغض داره-چته داداش کوچیکه؟
میعاد درو بست و سمتش اومد دستشو انداخت دورشمیعاد هر دو تاشونو بغل میکردصدای گریه میعاد بلند شدخودشم بغض داشتدرد سینه اش بیشتر شده بودولی دیگه حاضر نبود گریه کنهدو بار برای پگاه گریه کرده بود به خودش قول داده بود به بار سوم نرسهحتی اگه میتونست به بهانه ی دلتنگی برای خانواده اش گریه کنه
مامانش نشسته بود کف اتاقش و بیصدا اشک میرختسرشو گذاشته بود روی پاهای مامانشدوست داشت همین الان صدای اهنگ ایزل توی اتاق بپیچه و اسم زندگیش روی اسکرین گوشیش باشهیادش اومد پگاه مجبورش کرده بود زنگخورشون یکی باشهمیعاد سرشو گذاشته بود روی پاهاش و دستاشو محکم گرفته بودداداشش میدونست الان دوست داره جای دستای اون دستای تپل و کوچولوی پگاه توی دستاش بود؟میدونست داداش بزرگش بغض کردهبغض کرده از نبودن پگاهبغض کرده از بی محلی پگاهمیدونست بغض کرده از رفتن و دل کندن؟
به خاله فاطی نگاه کرد دم در ایستاده بود و مامانشو بغل کرده بود و گریه میکردپرهام دامن مامانشو محکم گرفته بودحواسش به پشت سرش بود که پگاه بیادپگاه بیادو بگه نرهپگاه بیاد و دیگه خودش دلی برای رفتن نداشته باشهولی خبری نبود فقط خاله فاطی و پرهام بودندنزدیک تر رفت-سلام
romangram.com | @romangram_com