#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_222




وقتی از کوه پایین میومد صدای اذون از بلندگوی مسجد میومداز سرما به خودش میلرزید و تصمیم داشت حتما به عمو فرشاد زنگ بزنه





گوشیش دوباره توی جیبش لرزیدپا تند کرد و از دانشگاه خارج شدبه دور و بر نگاه کرد خبری نبوددوباره گوشیش زنگ خورداین بار جواب داد-کجایی تو؟

-چرا جواب نمیدی؟تو خیابون بالایی ایستادمگفتم کسی نبینه واست بد شه

پا تند کرد-این همه راه بیام؟خب بیا نزدیک تر سوارم کن

-بیا ماشین ندارم

-ماشینت چی شده؟

-تعمیرگاه بود

romangram.com | @romangram_com