#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_131
-درک کنواسه منم سخته این همه نبودنولی عقلم میگه کار درست همینه
پوف کلافه ای کشید-باشهعاقل باشیمبرو دیرت نشه
لبخند زد-من به فدای اقام بشم؟
-خدانکنه برو عزیزم برو که الان عجیب دلم میخواد بخورمت
-جنبه نداری احساسات خرجت کنمخدافظ
-خدافظ
به سمت خونه راه افتاد از زیر شالش گردنبد سنگشو لمس کرد و لبخند زدامروز روز خوبی داشتکنار میلاد خوش بوداروم بوداز ته دل میخندیدعاشق بود عاشقی کردنشو دوست داشتهرچند سعی میکرد بیشتر عاقل باشه تا عاشقولی عاقل بودن کنار عشقش به میلاد واسش سخت بودخیلی سختاما اون طرف خانواده اش بودناعتمادشون بودابروشون بودعذاب وجدان داشتاینجوری با ای حد و حدودا وجدانش اروم تر بود
مشتشو پر از تخمه افتابگردون کرد و برگشت پشت دخل نشستحامد ماست ها رو میچید توی یخچالبه ساعتش نگاه کرددیر کرده بودبا صدای حامد برگشت سمتش-پگاه پراید سفید داشت نه؟111؟
romangram.com | @romangram_com