#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_118
-میلاد
-پگاهیه بوس کوچولو روی گونه ی خانم کوچولوم
-
خم شد و بوسیدش-به به!چسبید
خندید-خدافظ
-خدافظ عزیز دل میلاد
راه افتاد سمت مغازه حامددلش از همین الان واسه پگاه تنگ میشداشتی نسبتا خوبی بود بعد طولانی ترین قهرشونزیادم منت نکشیده بودپگاه دختر فهمیده ای بودمیدونست اون شب خودشم مقصر بودهرفته بود استخر دنبال پگاهبعد از اتفاق کوهروی پگاه بیشتر باز شده بودچند باری همدیگرو بوسیده بودندرفته بود سمت کوچه باغ هایی که بلد بودتوی تاریکی پارک کرد بودپگاه خودش اصرار داشت جاهای خلوت برندمیترسید کسی ببینتشونپگاه رو بوسیده بودپگاه همراهیش کرده بودموهای نم دار پگاه که به صورتش خورده بود حالشو بدتر کرده بودخودشم نمیدونست دستش چه جوری توی یقه ی باز پگاه رفته بودپگاه خودشو عقب کشید بودهر دو توی شک بودندپگاه وسط نفس نفس زدنای جفتشون با صدای بلند گریه کرده بودتوی اون حال بدش حوصله گریه های پگاه رو نداشتوسط حال خوبش پگاه ضدحال بدی زده بودبا دادهای پگاه داد زده بودو دستشو بالا برده بودپگاه رو نزد حتی قصدشم نداشت ولی پگاه جور دیگه ای فکر کرده بود و حرفاشو با جیغ زده بودبهش گفته بود عوضیبا سرعت برگشته بود سمت خیابون اصلیوقتی پشت چراغ قرمز ایستاده بودندپگاه در و باز کرده بود و فرار کرده بودتا خواست دنبالش بره جلوی چشماش سوار ماشین شخصی شده بود و رفته بودپشت سر ماشین رفته بود وقتی مطمئن شد سر خیابون خودشون پیاده شد پاشو روی گاز گداشته بود و رفته بود
romangram.com | @romangram_com