#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_467

صداي پچ پچ اون دو خانم رو كه به ظاهر اسمشون زينت و اون يكي اعظم بود رو مي شنيدم...

- من مي گم اين يه غمي داره كه پناه آورده تو جنگل ...

- آره تو دستش قران بود.. كتاب مچاله شده بود تو دستش... طفل معصوم مگه چند روز اينجا بوده ...؟ بدون آب و غذا...

- رودخونه همون جلوي كلبه بود .. حالا غذا نبوده ... آب كه بوده چرا نخورده ...؟

- ببينم نكنه مشكل داره ...؟

به مغزش اشاره كرد ... نكنه واقعا من ديوونه ام...؟ اگر ديوونه نيستم ... چرا اينجا بودم و به قول اينا چهار روز لب به آب نزدم...

جواد آقا كه در حال رانندگي بود تو آينه نگاه كرد

- بابا يه استكان آب بدين اين بدبخت بخوره .. تجزيه تحليل اوضاعش و بذارين براي بعد

زينت كه چاقتر از اعظم بود و مانتوي فيروزه اي خوش رنگي به تن داشت ... از توي قمقمه كنار صندلي يه استكان آب ريخت و داد دستم...

نمي دونم چرا ... نفهميدم علت چي بود... ولي استكان و ازش گرفتم ... از پنجره آباش و ريختم بيرون...
حاضر نبودم لب به آب بزنم ... علتش واسم نامعلوم بود... ولي برام لب به آب زدن جرمي نابخشودني بود...

جفتشون زل زدن بهم... بعد به هم نگاه كردن ...زينت در حالي كه تو اينه به جواد نگاه مي كرد ...
- بريم بيمارستان ... اين يه چيزيش هست ... اگر چيزي نخوره ... تلف مي شه رو دستمون مي مونه...

romangram.com | @romangram_com