#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_441
- نميشه ... سنت كمه ...خون ازت نميگيرن ...
- چرا نمي گيرن ... ؟
- چراشو نمي دونم شايد چون بدن خودت بيشتر بهش نياز داره ...
من به اصرار مامان رفتم خونه ... آريا شب و موند بيمارستان ... بيتا رفت به مامانش يه سر بزنه ...
از زماني كه با آريا ريخته بود رو هم خيلي كم احوال حاج خانوم و مي پرسيد ... عذاب وجدان بهش رو اورده بود
بلافاصله رفتم يه دوش گرفتم ... مهري خانوم واسه شام پيراشكي پخته بود ... چون اين غذاي مورد علاقم بود يه 2 سه تائي خوردم و بعدش خوابيدم ...
صبح ساعت حدودا 6 بود كه چشام باز شد و ديگه خوابم نبرد ... پا شدم قران و باز كردم و يه چند خطي قرآن خوندم ...مامان كه هميشه بعد نماز صبح بيدار مي موند تا ديد من دارم قران مي خونم اومد كه يه بوس جانانه رو پيشونيم نشوند ...
- الهي فداي دختر گلم شم كه بزرگ شده ...
تو اتاق مشغول خوندن قران بودم كه مهري خانوم اومد
- آني جان تلفن بيتا رو مي خواد
- بيتا ؟
- آره ... مي گن اين شماره تو پروندشه ...
romangram.com | @romangram_com