#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_411

اين آني من بود ...

تو اين لباس چقدر زيبا شده بود...

موهاي فرش پريشون شونه هاش بود ...
****************************************
آنيتسا

باورم نميشد ... فرشاد جلوي روم ايستاده بود... واي كه چقدر دلم واسش تنگ بود ...

اومد نزديك ... يهو يادم افتاد با چه قيافه و وضعي روبروشم ... قدم به قدم نزديكتر مي شد ...
دور و بر و يه نگاه انداخت ... كليد برق و پيدا كرد و با سر انگشت خاموشش كرد ...

دلم لرزيد ... به نفس نفس افتاده بودم... اينجا چه خبره ...؟

يه نگاهي به گوشه هاي ديوار انداخت... دنبال يه چيزي بود ... ولي دوباره نگاش چرخيد رو من ...

از روي صورتم به روي شونه هام .. به موهام ... به دستام ... ذره ذره آب مي شدم تو نگاهش ...

پريد و بغلم كرد ... نفسم بند اومد ... چقدر منتظر اين آغوش بودم ... هر ثانيه اي كه مي گذشت ... بيشتر تو آغوشش فشرده ميشدم ...

نفساش مي خورد به گردنم ... خيلي آروم تو گوشم زمزمه كرد ...


romangram.com | @romangram_com